محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5957
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و دانستم كه تو را بدان رغبت هست . » آنگاه گفت : « ايتاخ ، يكى از خوشه ها را بيار . » و او يك خوشه خرماى نيمرس آورد ، ساق خويش را دراز كرد و آن را به دست خويش بگرفت و گفت : « جان من از دست من بخور . » گفتم : « اى امير مؤمنان خدايم به فدايت كند ، آن را مىنهى تا من چنان كه مىخواهم بخورم . » گفت : « نه ، به خدا از دست من . » گويد : به خدا ساق وى همچنان برهنه بود و دستش را دراز كرده بود و من از شاخه مىچيدم تا وقتى كه آن را بينداخت كه خرما بر آن نبود . گويد : بسيار مىشد كه در آن سفر همگام وى بودم . روزى به او گفتم : « اى امير مؤمنان ، چه شود اگر يكى از وابستگان و خاصانت همگام تو شود و يك بار با آنها از من بياسايى و يك بار با من از آنها بياسايى و اين براى دل تو نشاط انگيزتر است و براى جانت خوشتر و با آسايشت مناسبتر . » گفت : « امروز سيماى دمشقى با من همگامى مىكند ، كى با تو همگامى مىكند ؟ » گفتم : « حسن بن يونس . » گفت : « چنين كن . » گويد : حسن را پيش خواندم ، كه با من همگامى كرد ، و چنان شد كه معتصم بر استرى نشست و مىخواست تنها باشد . گويد : هماهنگ شتر من مىرفت و چون مىخواست با من سخن كند سر خويش را به طرف من بلند مىكرد و چون من مىخواستم با وى سخن كنم سر خويش را به طرف من بلند مىكرد و چون من مىخواستم با وى سخن كنم سر خويش را فرو مىبردم . ( 121 گويد : به رودى رسيديم كه عمق آن را نمىدانستيم ، سپاه را پشت سر نهاده بوديم . به من گفت : « به جاى خويش باش تا من پيش روم و عمق آب را بدانم و